سفارش تبلیغ
صبا ویژن

غروب کارون


ادبیات (شوکت سازند)
.: شهر عشق :.
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بهار عشق
در جستجوی تو *** مجتبی نجف زاده***
*مریم حقیقت*
آیه های مذاب*فاطمه مرادی*
آرین شعر
دوزخیان زمین
یادداشتهای روزانه رضا سروری
انجمن ادبی دانشگاه زابل
یاسوج عــــشقـــــولـــــک
جیگر نامه
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
تنهایی من
آیان ... * جواد*
بانوی آفتاب
من هیچم
وبلاگ شخصی محمد جواد ایزدپناه
دوباره نو(mona)
توکای شهر خاموش
گوشه دل
به خود آییم و بخواهیم،‏که انسان باشیم...
بهزاد بهادری
بهزاد بهادری****
دردواره*آذر قلی نژاد*
سید محمد رضا هاشمی زاده
پیله تنگ پروانگی**علیرضا نعمت پور**
انجمن شعر کاشان
فرهنگسرای نصرالله مردانی(ستیغ سخن)
عماد شوشتری *** آخرین چریک
زمزمه های دل ** آل مجتبی**
سراب در دویدن آهو ** مارال عابدی**
زوزه*مصطفی اسدی*
ترشحات ذهنی حق گو
ساقی نامه ** انجمن ادبی**
سحوری **غزل امروز**
جامی از احساس
روح خزنده*فروغ*
مجله شعر آستان***
هیشکی *** فردین
*سمانه نائینی*
پیاده رو * هوشنگ حبیبی*
پ.الف.صبا
رزا جمالی

سلام

امروز هم به نیمه راه رسید. امروز هم مثل باقی روزها سپری میشه و ما باز هم یکی از روزهای خوب زندگیمون رو از دست می دیم!

راستی ! تا حالا شده شب که میری توی رختخواب با خودت به این فکر کنی که امروز هم رفت و به تاریخ پیوست؟

راستی! مگه وقایع مهم تاریخی چطوری و کجا اتفاق افتادن؟

نبرد ماراتن، سقوط تیسفون،‏آتش زدن آتن،‏واقعه کربلاو... همه و همه در یک روزی اتفاق افتادن. در روزی که مثل امروز با طلوع خورشید آغاز شده و با غروب اون تموم شده! ولی چقدر تفاوت وجود داره بین یک طلوع و یک غروب؟ یک روز در هنگام طلوع خورشید، امپراطوری ساسانی بر تمام جهان حکومت می کرد و هنگام غروب خورشید ، این اعراب مسلمان بودن که در مدائن خستگی نبرد رو از تن بدر می کردن!

راستی چقدر تفاوت وجود داره بین طلوع خورشید امروز و طلوع خورشید فردا که شاید ما نباشیم!

به گذشته که نگاه می کنم می بینم پره از روزهائیه که همینجوری تا شب رفتن و دیگه برنگشتن. و از اون روزها بجز یه مشت خاطره چیز دیگه ای باقی نمونده! نه صدائی ،‏ نه احساسی و نه حتی انعکاس ضعیفی از یک تصویر در یک آینه!

ولی احساس رو باید فاکتور گرفت! هنوز هم وقتی بعضی از اون روزها رو به یاد می آرم همون احساس که در اون روز داشتم به من دست میده! مثل اولین روزی که به مدرسه رفتم یا اولین روزی که پدر دیگر در خانه نبود ویا....

ولی این احساس محفوظ در خاطره تنها چیزیه که از اون همه روزهای خوب وبد ، شیرین و تلخ باقی مونده.

وشاید هم یه روزی درحالی که کنار یک باغچه نشستیم و حساب روزهای رفته عمرمون رو می کنیم بخاطر بیاریم که یه روزی ، یه نفر ، یه جائی این حرفا رو گفته بود!

                                                  غروب کارون


ارسال شده در توسط نوری نوروزی

سلام

امروز پس از سه روز جنجال دانشگاه روز آرومی رو پشت سر گذاشت و این مجالی شد برای ما که به کار خودمون برسیم!!

واسه امروز 2 تا قطعه ادبی از کارهای خودم اتنخاب کردم که براتون می نویسم .

امیدوارم خوشتون بیاد:

بازیگر

تورا خوب می شناسم!

حتی آن هنگام که گلبرگ لطیف گونه هایت را به ترنم شبنم چشمانت سپردی می دانستم که نمی توانی برای همیشه نقش گل را بازی کنی...

 

 

برگرد

وقتی رفتی با خودم گفتم این هم از مدعی...!!

اما دیری نگذشت که درهای آینده طلائی را به رویم گشودی !!!

آنروزها که در کنارم بودی قدرت را ندانستم و اینک که ندارمت قدردان توام...!!!

دلم می خواهد که از پشت تمام آن درها و پنجره هائی که زمانی بسته بودند و تو آنها را گشودی فریاد بزنم:

برگرد...

امیدوارم من رو از نظرات خودتون بی نصیب نذارین..


ارسال شده در توسط نوری نوروزی
<      1   2   3