حکمت با عصمت همراه است . [امام علي عليه السلام]
نوري نوروزي - غروب کارون
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • در ياهو
  •    [آرشيو شده ها]
    + تو

    سلام


    دوباره آمدم ... پس از ... نمي دانم چند ماه !! مدتي نبودم... نه اينجا و نه هيچ جاي ديگري... نه خودم و نه هيچکس ديگري... حالا آمده ام و هستم تا .... نمي دانم کي! ولي حالا که هستم مي خواهم تو هم باشي ... تو که حتي در نبودنم هم آمدي . زنگ را زدي ... و من شرمنده ماندم از اينکه در خانه نبودم... يار همراه ! از تو ممنونم براي هميشگي بودنت ... شعري که در زير مي خوانيد آخرين کارم است ... چهارماهه است ... قرار بود براي عيد بنويسمش اما به هزار دليل موجه و غير موجه نشد... نتوانستم.... اما حالا مي نويسم ... کم کار شده ام ... ور رفتن با فرمولهاي ديناميک و مکانيک و تيک تيک و.... هزاران ايک ديگر رمقي برايم نمي گذارد و غم نان هم مزيد بر علت مي شود گاهي...!!


    از همه دوستاني که در اين مدت بوده اند و نيوده ام که به استقبالشان بيايم دوباره ممنونم و هزاران باره شرمنده روي ماهشان... راستي ! تا يادم نرفته : عيد تون مبارک!!


     


    تو


    قطار شب رسيده و نفس شماره مي زند


    به هر عدد رخ تو و به هر رقم نگاه تو


     


    و من که فکر مي کنم


    به ازحام واژه و


    به اتفاق تازه و


    به اسم رمز تازه .... تو!!


     


    و شعر زاده مي شود


    ميان دستهاي تو


    درون سطح بسته اي


    به نام چشمهاي تو...


     


    و شعر تازه مي شود


    شبيه انحناي تو


    شبيه لب شبيه تو


    شبيه خنده هاي تو...


     


    تمام مي شوم من و شروع مي شود بهار


    که تازه تر رسيده از شميم عطرهاي تو


     


    براي بودن تو و قدم زدن کنار تو


    دلم کمانه مي کند به سمت لحظه هاي تو


     


    يک من و يک تو و يکي تو و يک نه من!!


    که چون نوئي کجا و اين دلي که جاي پاي تو؟!!


     


    غروب رفته است و هم هواي تو به سر زده


    هميشه هرکجا تو و طنين نغمه هاي تو.....


     


    بهار 87


    اهواز



    نوري نوروزي ::: سه‏شنبه 25/4/1387::: ساعت 2:27 عصر

    به نام يگانه هستي بخش


    سلام .... پس از پنج ماه بروزم ... در اين مدت که ننوشته ام اتفاقات زيادي افتاده ... خوب و بد ، تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ... هزاران اتفاق که هريک مي تواند دستمايه داستاني ، رماني ، چيزي باشد... و من خيلي ها را فراموش کرده ام و خيلي ها را نخواسته ام و اگر خواسته ام نتوانسته ام... و در اين مدت بوده اند دوستاني که هر يک با حضورشان و با کلامشان نگذاشته اند گرد و غبار بر چهره اين غروب بنشيند. با گراميداشت ياد و خاطره قيصر از دست رفته مان ،پس از پنج ماه و در واپسين روزهاي فصل شاعران با دو شعر از خودم به ميهماني تان آمده ام ...


    مسيح


    اينک منم مسيح
                           
     مصلوب چار گوشه پندار سرد خويش


    اينک منم مسيح
                           
     محبوس در بلندي زندان نام خويش


    اينک منم مسيح
                           
    آشفته در جهنم چشمان عشق خويش


    اينک منم مسيح.....


    من نسلهاي سوخته را پشت نخلها
    فرياد مي زنم


    من نبض هاي يخ زذه را زير خاکها
    بيدار مي کنم


    من خاکهاي نا سره بر باد مي دهم ...


    اينک منم مسيح
    فرزند سوشيانس
    زائيده طلايي اندوه نسل خويش


    باز آمدم که باز تو را جستجو کنم...
    در پاي نخلها 
    پشت حصارها
    کنج اتاقها...


    فرياد مي زنم که تو را جستجو کنم
    بيدار مي کنم که تو را آرزو کنم
    بر باد مي دهم و تو بر جاي مي نهم


    دستي نمانده تا که تو را جستجو کنم
    قلبي نمانده تا که تو را آرزو کنم
    چشمي نمانده ... گوش به را تو دوختم ...!


    اينک منم مسيح..... معدوم قرنها
    اينک منم مسيح..... مصلوب نسلها
    اينک منم مسيح.....     


    شعري براي تو


    «به چرخش  مي ايستد جهان 
    حول استواي نگاهت»


    و مي ايستد زمان
    وقتيکه عقربه ها به آدينه مي رسند ...


    ايستاده اي بر بلنداي اوشي دام
    يا بر فراز اورشليم ... 


    بالاي تپه هاي حجاز
    يا بر زبر تبت...؟ 


    جغرافيا تو را به حيرت ايستاده
    اي آنکه ستاره ها خبر دار تو اند...


    ايستاده اي در کدام طول عرض ؟


    پشت کدام نخلستان سر در چاه کرده اي ؟
    با کدام ثانيه همآغوش .... ؟


    اين بغض هاي نقره اي
    اين قطرات منجمد در رگهاي شکافته ...
    اين  نگاههاي چرخيده به غروب آدينه...
    اين....اين.... اين شعري است براي تو...!


    در اختتام منظومه هاي آفرينش
    در شکفتن خوشه هاي مرگ
    در ازدحام کهکشانهاي پريده رنگ....
                                                      
    ...... مي ايستد زمان
                                                             وقتيکه عقربه ها به آدينه مي رسند......


    نوري نوروزي (غروب کارون)


                               



    نوري نوروزي ::: چهارشنبه 28/9/1386::: ساعت 3:21 عصر

     اوين...


    زنداني تپنده در اوينِ استخواني


    غرق در سرايش سمفوني مرگ...


     


    در يلداي نگاهت


    با اوين خواستنت


    جاني بر لب آمده ....


    اينجا...


    شاعري مرده است


                             پاي سپيدّارهاي پي در پي....


     


    برخورد


    در تو...


    امتداد تفسير قيامت به دست خورشيد


    در من ...


    ازدحام دوباره واژه ها در تلاطم يک فکر منجمد


    در قرن...


    ظهور شاعران جديد در بحبوحه بعثت پيامبران جنگ...


    در ما...


                    آخرين برخورد اتفاق مي افتد....


                                                  نوري نوروزي (غروب کارون)



    نوري نوروزي ::: پنجشنبه 28/4/1386::: ساعت 1:18 عصر

    سلام


    دوستان عزيز و همراهان گرامي ... از حضور هميشگي و ارزشمندتان سپاسگذارم... و از دير بروز شدن خويش شرمسار ...


     


    استخاره مي کنم


    يک سرودِ سوت و کور


    يک مسلسلِ صبور


    من شماره مي کنم


    در شبي که کور کور -


    استخاره مي کنم


    گيج مي زند خدا


    مي خورم بسر ، زمين


    مي شود خدا جدا...


     


    چهره هاي يخ زده


    دختري که مُخ زده -


    مي شود دمِ قطار


    يک نماي تارِ تار.


     


    گيج مي زند خدا


    تاب مي خورد زمين


    بچه مي رود هوا


    پاره مي شود زمين


     


    انفجار مين و مين


    چهرهاي شرمگين


    دختري دوباره شد


    بي نيازِ آستين!!


     


    يک سرود سوت و کور


    يک مسلسل صبور !


    من شماره مي کنم


    در شبي به اسم نور


    گيج مي زند هوا


    تاب مي خورد زمين


    مي رود فضا خدا


    مي خورد زمان  زمين!!


    خسته از خصومت و دلزده ز بردگي


    بندگي گزيده ايم ما به آنچه خواستيم....


     انفجار مين و اين-


    يک سکوت سهمگين


    موشکي نشانه زد


    عمق جان پناه و اين -


    قصه اي دوباره شد


    تاب مي خورد زمين


    تاب مي خورد زمين....


    غروب کارون


     



    نوري نوروزي ::: پنجشنبه 20/2/1386::: ساعت 11:10 صبح

    سلام


    سال نوي همه عزيزان مبارک ... و عرض پوزش مرا به دليل تاخير در بروز رساني و بلاگ و همچنين در پاسخ به پيامهاي تبريک نوروزي  پذيرا باشيد ... کاري که در زير مي خوانيد از سروده هاي آقاي علي بابا خاني است ... اميد که مقبول افتد .


    سئوال


    سئوال عيد رسيده ؟ جواب : اينجا نه!!


    بهار آمده امسال خانه ما ؟ نه!!


    چهار فصل پياپي اگر زمستان شد


    يخ قديمي اين فصل مي شود وا ؟ نه!!


    بدون تو همه سال برف بوده ؟ بلي !


    تمام هم شده يک لحظه فصل سرما ؟ نه!


    بدون موج نگاهت جهان که يک ماهي است


    رسيده است به آغوش گرم دريا ؟ نه!


    تمام زلزله ها لرزه نبودن توست


    و هيچ بعد تو آرام بوده دنيا ؟ نه!!


    اگرچه داخل تقويمها نوشته بهار


    بهار مي رسد از راه بي تو آيا ؟ نه!


    بيا و پس تو خودت از خدا بخواه که داد


    جواب خواهش ما را هميشه او با نه


    خودت بگو به خدا که به چشم يک عاشق


    بهار فصل قشنگي است  بي تو اما نه!!


     به زودي غروب کارون در سال جديد  با کارهائي بهتر و جديدتر  به ديدارتان خواهد آمد.


    آرزومند ‏آرزوهاي شما ( علي نوري نوروزي - غروب کارون)


     



    نوري نوروزي ::: پنجشنبه 9/1/1386::: ساعت 11:11 صبح

       [آرشيو شده ها]
    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    کل بازديد :21965

    >> درباره خودم <<
    نوري نوروزي - غروب کارون
    نوري نوروزي[89]
    ...صدايم در درونم همچو موج بيد مي ميرد/ و «من» انسان تبعيدي/ درون چارچوب بسته پندار مي ميرد!/ صدايم در تمام دشت پيچيده ست/ و او سرشار از «خالي»/ تمام ساکنانش مست فيلسوفان پوشالي...

    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> موضوعات وبلاگ <<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    نوري نوروزي - غروب کارون

    >>لينک دوستان<<

    >>لوگوي دوستان<<

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>آرشيو شده ها<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل: