سلام
کفشهايم کو؟/ چه کسي بود صدا زد سهراب....
سهراب سپهري نقاش و شاعر بزرگ معاصر ، در 15 مهرماه سال 1307 در کاشان ديده به جهان گشود... در سوگ مرگ رنگ ، صداي پاي آب را شنيد و در پي آن به اتاق آبي رفت ...
کاشان براي او فقط يک شهر نبود ... کاشان سهراب تمام دنياست ... تمام دنيا آنگونه که بايد باشد ... و سهراب دنيايش را آنگونه که بايد باشد در پس شب ساخته است...
اهل کاشانم اما / شهر من کاشان نيست/ من با تاب من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام...
سهراب کاشانش ، دنيايش ، اتوپيايش و تمام هستي خود را در پس دريا مي جويد :
پشت درياها شهري است ... قايقي بايد ساخت ...
و سهراب در سال1359 قايقش را به آب انداخت تا به سرزميني برود که درآن پنجره ها رو به تجلي باز است ... تا شايد خانه دوست را بيابد...
يادش گرامي باد...
با سلام
« اسب سپيد وحشي امّا گسسته يال / انديشناک قلعه مهتاب سوخته است/گنجشکهاي گرسنه از گرد آخورش، پرواز کرده اند/ياد عنان گسيختگي هايش /در قلعه هاي سوخته ره باز کرده اند...»
کسي نمي داند وقتيکه پيرمرد جنوبي از خيابان حسن آباد گذشت و قدم به درون ساختماني گذاشت که بيمارستان سينا نام داشت ، به چه مي انديشيد؟ و يا چه آوازي را زير لب زمزمه مي کرد؟ امّا حالا همه مي دانند که او «منو چهر آتشي» سرود خاک را شنيده و چشم بر بود و نبود دنيا بسته است.
صداي شيهه اسب سپيد وحشي اش را کسي نشنيده در ظهر يکشنبه 29 آبان، امّا از پشت پنجره جاي خالي او را همه ديده اند، جاي خالي او را که از جنوب آمد و جنوبي ماند! چه در جغرافياي شعر و چه در جغرافياي زندگي...
«آن دم که پشت پنجره با چشم پر سرشک/دشت بزرگ خالي را مي پائي/ با زين و برگ کج شده اسب نجيب من/با شيهه اي که ناله من در طنين اوست/تا آشيان چشم تو مي آيد/زاندوه تلخ مرگ من ، گردن به ميل پنجره مي سايد....»*
*به نقل از روز نامه جام جم دوشنبه: 30/8/84
صلاة ظهر يکشنبه 29 آبان 84 ، شاعر ديگري به تاريخ ادبيات ايران پيوست. منوچهر آتشي 72 ساله در آخرين روز زندگيش مرثيه خاک را سرود و از خاک بر افلاک شد. روحش شاد و خاطرش گرامي باد!
اما پس از بزرگداشت استاد شادروان منوچهر آتشي ، جا داره تشکر کنم از کليه عزيزاني که توي اين مدتي که نبودم ، با اومدنشون چراغ اين غروب بازپسين رو روشن نگه داشتن ، متاسفانه هنوز تا بهبودي کامل ، مقداري فاصله دارم ، و فعلا مجبورم به همين هفته اي يکبار آپ شدن ، بسنده کنم!
شعري که امروز تقديمتون مي کنم اسمش هست اعتراف و از سروده هاي قديمي من _شايد مربوط به اوايل دوران دبيرستان_ هست، اميدوارم خوشتون بياد!
اعتراف
پرم از شرم و حيا
پر از احساس گناه
پر از احساس کبوتر هائي
که به پستي و وقاحت پاکي لانه شان را متهم مي کردم
پرم از عشق
ولي عشق نفرين شده است!
پرم از باده ولي
باده مستم نکند!
پرم از حال قناريهائي
که نواي طرب انگيز ترانه شان را در گلوگاه خفه مي کردم
من پر از نفرينم!!
ديگر آن احساس عشق ،صفا
در وجودم مرده است
پر از احساس خلا را مي پويم من
تا خلا را بنهم روي دوش دگري
تا رها از همه احساس وجود
پر پرواز در آرم بپرم
بپرم تا لب مرز برهوت
آخر بود و نبود
بروم تا ته احساس وجود
باز هم عشق ببينم آنجا
متولّد بشوم.....
غروب کارون
سلام
السلام علي الفاطمه و علي ابيها المکرم.......
فرارسيدن ايام رحلت جانسوز دخت نبي اکرم(ص) بر عموم شيعيانش تسليت باد......
دوستان از امروز به مدت چند روز من نيستم. انشالله اگر خدا ياري کرد در روز 12 تيرماه باز هم خدمت مي رسم.
البته اميدوارم در طول اين مدت من رو از راهنمائيهاي خودتون بي نصيب نذارين!
يا علي مدد............
سلام
سلاخي مي گريست ...
به قناري کوچکي دل باخته بود!
سالروز در گذشت احمد شاملو گرامي باد!

...صدايم در درونم همچو موج بيد مي ميرد/ و «من» انسان تبعيدي/ درون چارچوب بسته پندار مي ميرد!/ صدايم در تمام دشت پيچيده ست/ و او سرشار از «خالي»/ تمام ساکنانش مست فيلسوفان پوشالي...
افشا گري بوالفضول [75]
جستاري در شعر کوتاه [181]
گروه ادب باران [139]
آيا مدرنيته تقدير محتوم ماست؟ [86]
انجمن شاعران ايران [84]
[آرشيو(6)]
بهزاد بهادري
دردواره*آذر قلي نژاد*
باغ آينه*عارف رمضاني*
انجمن ادبي دانشگاه زابل
فرياد سکوت
سراب در دويدن آهو ** مارال عابدي**
توکاي شهر خاموش
آرين شعر
گوشه دل
بهنام دهقاني
زوزه*مصطفي اسدي*
آيه هاي مذاب*فاطمه مرادي*
ساقي نامه ** انجمن ادبي**
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
*مريم حقيقت*
دوباره نو(mona)
کرخت*مجيد خادم*
جامي از احساس
**مانيها**
ادبيات *جمال ناصر ملازهي*
روح خزنده*فروغ*
*ساز شکسته*
*سمانه نائيني*
داستان کوتاه *ليلا عابدي*
دختر مشرق
نام: | |
ايميل: | |
































