خود را از انديشه اي که مايه فزوني حکمت تگردد و عبرتي که مايه حفظت شود، تهي مدار . [امام علي عليه السلام]
داستان - غروب کارون
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • در ياهو
  • سلام


    ما امروز در دنيائي زندگي مي کنيم ، که شالوده آن را اقتصاد تشکيل مي دهد ... اقتصادي که با نفوذ خود در ميان ملل بسياري از فرهنگها و آداب و رسوم آنها را دستخوش دگرگوني کرده است .... اقتصادي که در ورود خود به هر منطقه اي ، فرهنگ خاص خود را به دنبال مي اورد و انسان ، اين برگزيده خداوند را تا حد بردگي و بندگي خود پيش مي برد ... نظام سرمايه داري امروز دنيا آنچنان قدرتمند است که براحتي حاضر است انسانها را در راستاي تحقق اهدافش قرباني سازد! آنچه در زير مي خوانيد ، داستاني است که بر همين اساس به رشته تحرير در آمده است:


    شيشه بانک


    هوا تاريک است ... جلوي شيشه بانک مي ايستم ... چهره اي در شيشه برايم شکلک در مي آورد ..... شيشه خورد مي شود ... فرياد يک نفر: ايست!!


    نور آژير به ديوار خون مي پاشد...نور افکن ها روشن شده اند، انگشت هاي اشاره يک نقطه را نشان مي دهند ... تصميم مي گيرم!....مي دوم!! پليس ها بدنبالم مي دوند ،‏ 10 ، 100 ، 1000 نفر، شايد تمام پليس هاي شهر ، شايد هم تمام پليس هاي کشور!!! تمام کوچه ها را بدنبالم مي آيند ، صداي تند گامهايشان را مي شنوم ... نمي توانندم بگيرند!


    به تصورشان پوزخند مي زنم ...از کوچه اول رد مي شوم ،‏توي کوچه دست راست مي پيچم ، بعد به دست چپ ، حالا کمي مستقيم و دوباره به چپ ... به عقب برمي گردم ... پليس ها نصف شده اند ،‏ دوساعت است که مي دوم ، خيلي هاشان خسته شده اند و رفته اند ، خيلي هاشان مرا گم کره اند ، پيدايم کرده اند و دوباره گم کرده اند .. خيلي هاشان هم دست بردار نيستند ...


    ****


    صبح شده است .... هنوز مي دوم ... تمام پليس ها مرا گم کرده اند .... خيابان شلوغ شده است ... در ميان جمعيت خود را گم کرده ا ... شهر را بسته اند .....بالگردها بر فراز شهر مانور مي دهند ... وضعيت اضطراري اعلام کره اند ... بالگردها اعلاميه مي بارند ... عکسم را روي کاغذ گلاسه کشيده و برايم جايزه تعيين کرده اند .... همه کاغذها را برداشته و جلوي رويشان گرفته اند.... ترس وجودم را فراگرفته ........نفسي براحتي مي کشم !... هيچکدامشان چشم ندارند! چشم هايشان را از کاسه در آورده اند ، زبانهايشان را بريده اند و روي گوشهايشان هدفون چسبانده اند....تا از صبح تا شب هر آهنگي را که خودشان دلشان بخواهد به خوردشان بدهند ... تا چيزي نبينند ، نشنوند و حرفي نزنند!!


    روي ديوار اعلاميه چسبانده اند ... : تحت تعقيب! نام : نامعلوم ، سن : حدودا 23 ساله ، قد : حدودا 180 سانتيمتر ، جرم  شکستن شيشه بانک ، خودشکني ، بي اعتنئي به فرمان پليس ،‏ اقدام عليه امنيت جهاني ،‏حمايت از تروريسم دولتي و خصوصي !! ،‏ حمايت از هيتلر در جنگ جهاني دوم ، وابستگي به مارکسيست هاي شرقي و امپرياليستهاي غربي ... سر سپردگي به .... سرم گيج مي رود ،‏ حالم بد شده است ،  بالگردها بالاي خيابان را بسته اند ...


    ****


    هوا دوباره تاريک مي شود ، خيابان خلوت مي شود ... خيابان خط کشي ندارد... چراغ راهنما را خاموش کرده اند .. برق را قطع کرده اند ...در خيابان مي دوم ... نه سردارد و نه ته ...!!!.  به يک طرف مي روم ، خيابان را بسته اند ... نور شديد نورافکن ها ، فرياد ايست! به آنطرف مي دوم ... خيابان را بسته اند ... نور شديد نور افکن ها ، فرياد ايست!!  به آنطرف ، به اينطرف ، بسته است ، بسته است ، بسته ......... خنده اي هولناک از پشت بلند گو ... حالم بد شده است ...


    ****


    حالا 40 سال است که مي دوم ، شيشه بانک را عوض کرده اند ... 7 امپراطور آمده اند و رفته اند ... خيابان هنوز هم پر از ادمهائي است که چشمهايشان را درآورده اند ... حالا همه شان عصاي سفيد دارند ... با يک دستکاري ژنتيکي ساده کاري کرده اند که کودکان لال مادر زاد به دنيا بيايند و هدفونهاي جديدي ساخته اند که همه چيز را پارازيت مي کنند و مردم با همين پارازيت ها سرخوش مي شوند!!


    40 سال است که مي دوم ... دوسر خيابان را ديوار بتني کشيده اند ... پليس ها آدم آهني شده اند ، بالگردها هاورکرافت شده اند ......... بارها فرياد کشيده ام ... ديوارها را عايق کرده اند .......چهل سال است که نه گرسنه شده ام و نه تشنه ....در اين خيابان محاصره شده ام ... راه فراري نداشته ام ... نداشته ام و ندارم ...نتوانسته اند چشمهايم را در آورند ،‏چون فقط دويد ام ... نتوانسته اند زبانم را ببرند چون زيادي دراز بوده است ... بارها کساني امده اند و شيشه بانک را خورد کرده اند ... همه را گرفته اند و برده اند و فقط من مانده ام که چهل است مي دوم ....


    *****


    امروز صبح ديوار بتني را خراب کردند ، عده اي آمده بوند و کف مي زدند ، در حاليکه چشمهايشان را از کاسه در اورده بودند و چيزي نمي ديدند ....


    ****


    با احتياط به ميان خرابه هاي ديوار مي روم ... خبرنگاران جمع شده اند ... از من عکس مي گيرند .. انگشت ها مرا نشان مي دهند ... همه کورند ، همه زبان ندارند و هيچکس جز پارازيت چيزي نمي شنود ... بسوي ساحل رودخانه مي روم ... دوربين ها به دنبالم مي ايند ... عده اي زير افتاب روي ماسه ها لم داده اند ... عينک آفتابي زده اند تا معلوم نشود که چشم ندارند!! هيچکس صورت ندارد.. ديشب صورتهاي همه را دزديده اند و رفته اند ... مردم شادمانند ... بي صدا هورا مي کشند .... کف رودخانه پر از سرهائي است که زير آب کرده اند ... پر از سرهائي که شيشه بانک را شکسته اند....


    علي نوري نوروزي ( غروب کارون )


    اهواز 1385



    نوري نوروزي ::: دوشنبه 6/9/1385::: ساعت 7:15 عصر

    سلام


    25 اسفندماه 1384 ، در منطقه تاسوکي واقع در جاده زابل_زاهدان ، نقشه شوم تروريستها ، 22 نفر از هموطنانمان را به وادي شهادت رهنمون شد .... دو هفته پيش مراسم چهلمين روز درگذشت اين عزيزان در گلزار شهداي زابل برگزار شد ... و هفته پيش هنگاميکه از زاهدان به زابل مي آمدم در محل وقوع اين جنايت قلمم کاغذ را به سوگ نشست .... آنچه در پي مي خوانيد حاصل همين قلم فرسائي است ....


    *****


         تاسوکي....


    ماشين روشن مي شود ، چفيه را دور صورتم محکم مي کنم .... اسلحه را روي صندلي کناري مي گذارم ...ماشين به راه مي افتد ....زابل 206 کيلومتر ... در افکارم غوطه مي خورم ...نه کوهي مي بينم و نه بياباني ....


    چند صد متر جلوتر دو وانت بار از مقابل پاسگاه پليس عبور مي کنند ، فرمانده پاسگاه با لبخندي زورکي اجازه عبور مي دهد! جلوي مرا هم نميگيرند ... ذهنم مرتب به گذشته مي چرخد ...به همين دو ساعت پيش که بهمراه بانو اين راه را آمده بودم ... ظهر بود و هرم آفتاب و سايه هائي که به زحمت طولشان به دو وجب مي رسيد ... اما حالا شب لاشه سنگينش را روي زمين مي انداخت و آماده هم بستري با آن مي شد .... بانو مي گويد: تو خوبتر از اوني هستي که فکر مي کردم ! و من در جواب فقط نگاهش مي کنم ... تک تک خط هاي چهره اش را خوب مي شناسم ... وقتيکه اخم مي کند هيچگاه دو ابرويش در هم گره نمي شود ... براي همين هم هميشه مهربان است ... حتي وقتيکه عصباني است . بانو مي گويد : منو ببخش! خيلي تو رو اذيت کردم ! و من مي گويم : اين بهائي بود که من بايد مي پرداختم .... در چشمانش حلقه اشک به رقص در آمده ،‏اما بانو محکم نگهش داشته تا به پائين نلغزد ....نگاهش تا عمق انسان را نشانه مي رود ...


    هوا کاملا تاريک است ... بانو مي گويد : مواظب خودت باش ! مي گويم : تو بيشتر! _ مي گويد : همين چند وقت پيش ... _ و من در جواب باز هم برايش اسطوره مي سازم ... مي دانم در نظرش خود را پهلواني ترسيم کرده ام که طاقت يک لحظه شکست مرا هم ندارد .... _ مي گويد : اگه تو هموني نباشي که .... اونوقت من مي شکنم ! و من مي گويم : نمي ذارم بشکني !! حتي به قيمت شکستن خودم ....


    ***


    وانت هاي جلوئي کنار مي زنند ... چند مرد مسلح پياده مي شوند و دو طرف جاده را مي بندند ، چراغها را خاموش مي کنم ،‏اسلحه را بر مي دارم ، به بيابان مي دوم و روي تلّ خاکي مي ايستم ... اتوبوسي از راه مي رسد ... جلويش را مي گيرند ... يک نفر بالا ميرود و چند نفر را پياده مي کند ...همه مرد ... و جلوتر از همه پيرمردي که چهره اش به آدمهاي باستاني مي زند ...


    فرياد يک نفر سکوت شب را مي شکند ... اسمت چيه؟... پيرمرد اما پاسخ نمي دهد ... صداي جيغ زنها ، صفير گلوله را در سکوت شب خفه مي کند ! ...


    ماشين دوم از راه مي رسد .... ماشين سوم ... ماشين ...


    همه را کنار جاده مي نشانند و من پشت سرشان روي تل خاک ايستاده ام ، نوري نمي تابد تا ديده شوم ....


    مردان مسلح به گروگانها نزديک مي شوند ...اضطراب در نگاه همه شان موج مي زند .... نفر اول را بلند مي کنند : اسمت چيه ؟ _ علي .... بانو..... آره .... يخ مي زنم ... نکند من باشم!! تمام دنيا مانند آب ظرفهاي نشسته ، به راه آب ظرفشوئي مي رود ... اينها همه علي هستند و هرکدام بانوئي ... آن کودک ... آن پيرمرد ...


    صداي گلوله افکارم را مي گسلد ... پيکر بي جان علي بر زمين غلت مي خورد و روي دست راست به طرف اتوبوس مي افتد ... از پشت پنجره اتوبوس دو چشم هراسان ، نگاهش را به بدرقه نشسته اند ....


    نفر دوم بلند مي شود : _ ابوبکر... صديق ... شليک _عمر ... فاروق ... شليک _ عثمان ... شليک _ عبدالملک ... ريگي ... شليک _محمد ...جعفر ... نامدار .... فريد ... شليک ... شليک ... شليک ... شليک .....


    همه روي زمين خوابيده اند ! باد بوي خون را به هوا بلند مي کند و همراه با گرد وخاک به شهر مي برد ... يک مرد روبسته به طرفم مي آيد ...نمي دانم کي مرا ديده است .... شايد همان وقت که در فکر بانو بوده ام ... شايد وقتيکه فهميدم مصطفي را کشته اند ....مرد جلو مي آيد ... بانو مي گويد : مواظب خودت باش !!!... اسلحه را در دست مي فشرم ... ميدانم که چيزي براي شليک ندارد ... شايد آوردن اسلحه از همان ابتدا هم حماقت محض بود ....


    مرد روبه رويم ايستاده است ... چشم در چشم _ اسمت چيه ؟ _ علي ... بانو ... عثمان ... جعفر ...عمر...نه ... نمي دانم !!!


    _ يعني تو مصطفي نيستي ؟


    _ نه ! من مصطفي نيستم ... هيچوقت هم نخواسته ام که  باشم ... مصطفي را کشتيد ... همان اول ... پاي اتوبوس ... همان اول او را کشتيد ...


    _ شيعه هستي يا سنّي ؟


    _ من ... من ... نه شيعه ام و نه سني ... نه مسلمانم و نه کافر ... هيچوقت هم نخواسته ام که باشم ... که بوده باشم ... يا بايد باشم ... من ... من دنبال بانو مي گردم ... کجاست ؟ او را نديديد؟؟؟...من کافر ... من ملحد ... من مسلمان ... نيستم ... اينها همه را ديگران تعيين کرده اند و من فقط مجري خواسته هاشان بوده ام ... من فراري ام ... فراري... کافر فراري... سرباز فراري... فراري ... فراري....


    _انگار دلت مي خواد بميري!


    _ من ... من سالها پيش مرده ام ... من مرده ام ... مرده ي مرده ... وقتيکه مصطفي مرد من هم مرده بودم ... آن شب از آسمان آتش مي باريد ... من مردم ... خدا را ديدم ! ... بيدار شدم ...اما زنده نشدم ...تمام عمر جنازه ام را ديگران به دست داشته اند ... لاشه ام را از هر طرف به سوئي انداخته اند و من تنها با خواسته هاشان رقصيده ام ... من مرده ام .. مرده مرده


    _ داري عصباني ام مي کني ... يک گلوله حرومت مي کنم !


    _ آه آقا! اين لطف بزرگ را در حق من مي کنيد ؟ شما را از دعاي خير فراموش نخواهم کرد ... آنوقت ... آنوقت به خدا خواهم گفت : شما مصطفي ، علي ، ابوبکر ، عمر ،‏عثمان ،‏جعفر ، فريد  .... را نکشته ايد ... خواهم گفت : خودم آنها را کشته ام ! .. خواهم گفت شما فقط براي شهادت به اينجا آمده ايد !! خواهم گفت شما مرا نکشته ايد ... مرا پيش از اين مرده بودند !! خواهم گفت شما را به بهشت ببرد ... پيش مصطفي ... پيش ابوبکر .. پيش عمر ... پيش عثمان ... پيش علي ...


    ....... هنوز دارم حرف مي زنم ... جنازه ها روي زمين افتاده اند ... کسي نيست ... خبري از کسي نيست ... وانت ها رفته اند ... مردان مسلح رفته اند ... پليس ها آمده اند و رفته اند ... و هيچکس ما را نديده است ... بوي باروت از دهانه اسلحه ام مي آيد ... امشب يک خشاب زده است ... مست مست است !!!


    روي زمين زانو مي زنم ... من کسي نيستم ... من مرده ام ... مرده اي که ارزش دوباره کشتن هم ندارد ... زار مي زنم ... بانو مي گويد : مواظب خودت باش !! ... اسلحه را پرت مي کنم ، مست است ... نعره مي کشد .. دريده مي شوم ... زنده مي شوم !


    ***


    زابل 5 کيلومتر ... تنم مي سوزد ... گلويم به شدت درد مي کند ... بانو ... بانو ...با..با..با...نو...نو...نو... ارديبهشت تمام مي شود اما تو هنوز هم بانوي ارديبهشت بر جاي مي ماني!


    ماشين مي ايستد ... نسيم ملايمي به صورتم مي وزد ... و بوي خوني که با خاک قاطي شده در هوا چرخ مي زند ....


    پايان ...


     



    نوري نوروزي ::: چهارشنبه 20/2/1385::: ساعت 3:19 عصر

    سلام


    لحظه هاي انتظار...


    صداي سنگين نفسهايم درفضاي غمگين و مه آلود اتاق پيچيده است، حسي آشنا و مبهم در وجودم ريشه دوانيده و مرا با خود همراه کرده است.


    تيک تاک ساعت خبر از لحظه هائي مي دهد که به انتظارت نشسته ام، ....لحظه هاي انتظار.....


    قلمم بر صفحه کاغذ سر مي خورد و ياد تورا به همراه زمزمه عاشقانه ات بر آن حک مي کند.


    صداي سنگين سکوت بر فضا حاکم است.


    در خود فرو رفته ام و ياد روزهاي گذشته را در نهانخانه افکارم زنده مي کنم. عقربه هاي ساعت بسرعت مي دوند ، گوئي مي خواهند زمان را فراري دهند تا انتظارم نيمه کاره بماند!


    قلبم به شدت مي تپد، بوسه هاي مکرّر دستانم بر يکديگر و ضرباهنگ ملايم انگشتانم بر ميز خبر از حادثه اي مي دهد، حادثه اي در فصل عشق....


    صداي سوت کشداري در گوشم مي پيچد... و صداي آشناي قدمهائي که گوئي از قعر خاطرات و از ژرفاي قلبم مي آيند و لختي بعد...صداي خشک باز شدن در...


    نور حريصانه به اتاق هجوم مي آورد و سايه اي آشنا بر ديوار مي افتد، بوي گل سرخ در فضا پيچيده است و عقربه هاي ساعت خسته و مايوس از تلاش نافرجام خويش به نفس نفس افتاده اند.


    غروب کارون



    نوري نوروزي ::: شنبه 19/9/1384::: ساعت 7:25 عصر

    سلام


    دستان چروکيده اش را روي گلبرگ نسترن کشيد.دلش شکست،با خود گفت:«خداوندا! اگه اوضاع همينجوري پيش بره ديگه اميدي به اين باغچه نيست!».


    به آسمان نگاه کرد،خورشيد مثل هميشه در وسط سقف لاجوردي آن مي درخشيد و با تنوره نيرومند خود، اندک آبي را که باقي مانده بود ، بخار مي کرد.


    بغض پيرمرد شکست و اشکهايش پاي نسترن چکيد.پس از مدتي که آرام شد، با دست پشت چشمهايش را پاک کرد.حالا ديگر نسترن آب داشت! براي ساعتي هم که شده ديگر گرماي خورشيد عذابش نمي داد.


    پيرمرد توي فکر خودش غرق شده بود، به ياد روزهاي گذشته ،‏گذشته هاي دور،‏آنزمان که در روستاي زادگاهش جمعيتي انبوه زندگي مي کرد.مردها هرروز صبح سر زمينها مي رفتند و دخترکان بازيگوش پاي دار مي نشستند و قالي مي بافتند.دوباره بغض گلويش را فشرد،‏اينک او تنها ساکن اين روستاي متروک بود!


    باد خنکي صورتش را نوازش مي داد ،‏به خود آمد ،‏در افق سياهي عجيبي ديد،زير لب گفت:«خدايا!يعني ممکنه؟!...»هر لحظه بر سرعت باد افزوده مي شدو سياهي توي افق، با پنجه هايش آبي آسمان را به کام مي کشيد.پيرمرد، دل توي دلش نبود.با خودش مي گفت:«يعني خدايا!ممکنه؟ آيا اين يک سراب نيست؟»


    حالا ديگر ميشد سياهي را به طور کامل تشخيص داد،‏ابر سياهي که نيمي از آسمان را پوشانده بود!و صداي غرشهائي از درونش به گوش مي رسيد.برق اميد در چشمان پيرمرددويد!


    ولختي بعد برقي مهيب همه جا را تاريک -روشن کرد و صداي غرش سهمناک ابر،‏اشک آسمان را در آورد! قطرات آب روي زمين فرود مي آمد و زمين تشنه بي آنکه خوش آمد گوئي کند ،‏ميهمانان خود را مي بلعيد.


    پيرمرد در ذهن خود ،‏صداي دف مي شنيد.دست راستش را بسوي آسمان دراز کردو سرش را به روي شانه راستش خم کرد و شروع به رقصيدن کرد.


    باران مي باريد و مي باريد، دف مي نواخت و مي نواخت،‏و پيرمرد مي رقصيد و مي رقصيد...


    حال آب تا مچ پاي پيرمرد رسيده بود و با هر حرکت پاي پيرمرد حجمي از آن به هوا مي پاشيد.


    هنوز هم باران مي باريد،‏دف مي نواخت و پيرمرد مي رقصيد.


    آب تا گلوي نسترن رسيده بودو حالا ديگر گلبرگهايش سوار بر آب بسوي مقصد نا معلومي رهسپار بودند.پيرمرد هنوز هم مي رقصيد.گوئي طراوت جواني را باز يافته بود و در وراي چشمان بسته خود ،‏مرداني را مي ديد که بسوي مزارعشان مي رفتندو دخترکان بازيگوشي که پاي دار قالي مي بافتند...


    ضربات تند باران بر پيکر پيرمرد فرو مي آمد و پيرمرد همچنان مي رقصيد...


    ناگهان صدائي مهيب او را به خود آورد،به سمت کوهستان بر گشت،‏جرياني عظيم از آب گل آلود از دامنه کوه سرازير شده بود.پيرمرد آب دهانش را قورت داد و آبي را به تماشا نشست که بسوي او مي آمد! و لحظه اي بعد آغوش خود را باز کرد و آنرا در بر گرفت!


    باران هنوز هم مي باريد،‏دف هنوز هم مي نواخت و پيکر بي جان پيرمرد بر دستان آب همچنان مي رقصيد...


                                                              غروب کارون



    نوري نوروزي ::: دوشنبه 19/2/1384::: ساعت 5:29 عصر

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    کل بازديد :21965

    >> درباره خودم <<
    داستان - غروب کارون
    نوري نوروزي[89]
    ...صدايم در درونم همچو موج بيد مي ميرد/ و «من» انسان تبعيدي/ درون چارچوب بسته پندار مي ميرد!/ صدايم در تمام دشت پيچيده ست/ و او سرشار از «خالي»/ تمام ساکنانش مست فيلسوفان پوشالي...

    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> موضوعات وبلاگ <<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    داستان - غروب کارون

    >>لينک دوستان<<

    >>لوگوي دوستان<<

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>آرشيو شده ها<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل: